قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1175

تاريخ الفي ( فارسى )

خاقان را مىخواهى ؟ مسلمه گفت : آرى . گفت : آن گردون كه در برابر است و ديبايى بر بالاى آن كشيده‌اند مىبينى ؟ مسلمه برادر خود مروان را طلبيده گفت : يا ابا عبد الملك آن گردون را مىبينى كه ديبايى بر وى افكنده‌اند ؟ مىگويند خاقان در آن‌جاست . مروان گفت : اگر امير خواهد من كار او را كفايت كنم . يكى از مسلمانان گفت : ايّها الامير شتاب نبايد كرد ؛ چرا كه خاقان در آنجا كه ايستاده بىاستعداد نخواهد بود . مصلحت آن است كه يكى را برگزينى و جمعى كثير از دلاوران همراه او نمايى . بنابراين مسلمه ، ثابت نهروانى را با سه هزار سوار برگزيده به آن صوب فرستاد . ثابت با هزار مرد به يكباره حمله آورده خود را به گردون خاقان رسانيد و چنان شمشيرى بر قبّهء گردون زد كه ديبا را بريده به خاقان رسانيد . خاقان خود را از گردون پايين انداخت و بر اسب سوار شده روى به گريز نهاد . مسلمانان تعاقب ايشان نموده چندان كشتن كردند كه حسابش را غير از علّام الغيوب نمىداند . مسلمه از آن لشكر چندان غنايم به دست آورد كه اندازهء آن پيدا نبود . پس مسلمه بعد از اخراج خمس ، باقى را بر سپاه قسمت نموده متوجّه قلعهء هزارخان ، كه به استحكام در آن حدود مشهور و معروف بود ، گشت و قريب به يك ماه آن قلعه را محاصره داشت امّا هيچ كارى نساخت ، بنابراين مىخواست بازگردد ؛ چه زمستان نزديك شده بود . اتّفاقا در اثناء آنكه مسلمه عازم مراجعت گشته بود ، مردى از اتراك پيش او آمده دعا كرد و بعد از آن گفت : اگر امير مال و اهل و عيال مرا امان دهد من اين قلعه را جهت امير مىگشايم . مسلمه به او زنهار داده وعدهء تربيت و رعايت كرد . پس آن مرد ترك گفت : ايّها الامير دويست گاو را با جمعى از سپاه همراه من كن و ايشان را بفرماى تا از امر من تجاوز نكنند . مسلمه ملتمس او را مبذول داشته جماعتى را با دويست گاو با او همراه كرد . پس آن مرد پيش افتاده و به سرچشمه‌اى برفت كه آب آن چشمه به اندرون آن قلعه مىرفت - و اين چشمه را نوشيروان بن قباد بيرون آورده بود . القصّه ، چون به سرچشمه رسيد فرمود تا آن گاوها را در آن‌جا ذبح كردند به نوعى كه تمامى خونها به آب مخلوط شده به اندرون قلعه رفت و حوضهاى ايشان پر از خون شد . بعد از آن گفت : الحال راه اين چشمه كه به قلعه مىرود ببنديد تا آب به اندرون نرود . ايشان چنين كردند . القصّه ؛ اهل قلعه صباح برخاستند ديدند كه جميع حوضهاى قلعه پر از خون است . و اين خون همين‌كه روز گرم شد بنياد بستن كرد و كرمها در وى پيدا شد . بنابراين ايشان بسيار مضطرب گشتند و متحيّر شدند كه آيا آن‌چه حكم است كه آبهاى ما به خون مبدّل گشته ؟ همان ترك پيش مسلمه آمد و گفت : ايّها الامير اگر امير حكم فرمايد كه اين سپاه از گرد قلعه دور شوند همين لحظه قلعه به دست مىآيد . مسلم به موجب مصلحت آن شخص عمل نموده مردم